شما هم ایده بدید و با ما باشید.
منتظریم...
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش
آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما
پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما
چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....
چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید
و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته
تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین
برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما
افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ،
I have to remind myself that some birds aren't meant to be caged
Their feathers are just too bright
And when they fly away
the part of you that knows it was a sin to lock them up does rejoice
the place you live in is that much more drab and empty that they're gone
I guess I just miss my friend
(The Shawshank Redemption)
www.avayebozorgan.com
ü پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلا شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!! ü رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز میکنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه! ü کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین! ü رفتم شلوار بخرم میگم کجاییه؟ میگه ایتالیاییه؛ میگم چرا پرچم ایران داره پس؟ میگه دِ! این پرچم ایتالیاست! میگم پس این الله وسطش چیه؟ میگه برای ایران زدن دیگه!! ü تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و بالات مادر مواظب باش! ü قزوین! مجسمه دهخدا تو خیابون فردوسیه، مجسمه فردوسی تو خیابون دهخدا... ü میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده! ü طرف میخواد تو کنکور تقلب کنه زنگ میزنه دفتر مراجع استفتاء! ü طرف تو فیس بوکش چنان پستهای سیاسیای میذاره که فکر میکنی چگوارای زمانه، بعد بهش میگی چرا تجمعات رو نمیای؟ میگه مامانم نمیذاره!!! ü یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقهش نوشته تولیدی برادران عباسپور! |
از همون اول تا نمی دونم کی این خاطره ی نسل ماست .
امروز تولدم نیست ولی امروز یادم اومد که سه سال دیگه میشه سی سالم!
حالا هی بشینیم بگیم راه درست زندگی چیه! کو زندگی ؟ تموم شد که!
وب سایت “یادمان کیانوش آسا” در جهت هر چه بیشتر زنده نگهداشتن نام و یاد شهید کیانوش آسا و همچنین آشنایی هر چه بیشتر با جنبه های مختلف زندگی این شهید راه آزادی و حقانیت راه اندازی گردیده است و قصد گردانندگان این وب سایت جمع آوری تمامی مطالب مرتبط با شهید کیانوش آسا می باشد که به مرور بر روی وب سایت قرار خواهند گرفت. فلذا از تمامی بینندگان و به خصوص کسانی که از نزدیک با این این شهید گرانقدر آشنایی داشتند درخواست می گردد مطالب و نقطه نظرات خود را با ما در میان بگذارند.
آدرس:
http://kianoosh-asa.net
ایمیل:
info@kianoosh-asa.net
دم همه بچه های میم شیمی ۸۲ رازی گرم.![]()
حتما تا حالا داستان های کوتاه زیادی خوانده اید، اما تا حالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته ی چه کسی؟
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همینگوی " نوشته شده است:
For Sale : Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.
گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است.
همچنین گفته می شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست!
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
روزي یک سياستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
ز آه شرر بار این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن...
http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html
راستش خیلی وقته که حسرت دوران کارشناسی و خاطرات ترش و شیرین ذهنم رو آزار میده. آزار میده چون میدونستم دیگه تکرار نمیشن. خیلی وقت بود می خواستم لذت دوران کارشناسی و بودن در دانشگاه رازی رو دوباره به یاد بیارم. شاید خیلی از بچه ها ندونن من چی میگم اما کسایی که از این فضا دور شدند میدونن منظورم چیه.
چند روز گذشته کنگره مهندسی شیمی در دانشگاه رازی برگزار شد و منم برای دیدن چند تا از دوستای شیرازیم شال و کلاه کردم و رفتم به همایش. فضای جالبی بود انگار برگشته بودم به ۳ -۴ سال پیش. خیلی از کسایی که داشتن خاطره میشدن رو می شد دید. سال بالایی ها سال پایینی ها، چند تا از بچه های خودمون البته با این تفاوت که دیگه وقتی از کنار هم رد می شدیم به هم سلام میدادیم و در و دیوار رو نگاه نمی کردیم. راستش توی این فضا آدم حس می کرد که دوباره یک دانشجوی کارشناسی که هنوز هیچ دغدغه ای نداره و از هفت دولت آزاده.
... امروز هم که یک سفر سیاحتی به بیستون و طاق بستان داشتیم، البته بنده خودم خودم رو دعوت کردم. یاد اردوهای نرفتمون افتادم. همون راننده ای که ما رو برد اصفهان هم باهامون بود. یادش بخیر بچه های اصفهان یادشون هست یه شخصیت به اسم مصطفی که خواهر زاده این راننده کذایی بود تا مدت ها سوژه محافلمون بود.
و البته امروز فهمیدم که یه خانومی که چند وقت پیش تماس گرفت و با خشونت تمام یه چیزایی می گفت که بنده هیچ سر در نمی آوردم که چی هست، موقع تماس گرفتن به جای اینکه شماره برادرش رو بگیره به من زنگ زده و قص علی هذا........... اعتراف جالبی بود.
از اینها گذشته غروب دایی خانوم تهرانی رو دیدم. چقدر هوای خواهر زادش رو داشت. جالب بود که از وبلاگمون پرسید.........
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|