تبليغاتX
انجمن عقبه اتوبوس
 
 
انجمن عقبه اتوبوس که بزرگترین و قدرتمند ترین انجمن حال حاضر دنیاست از تاریخ ۴/۳/۱۳۸۶ در طی مراسمی باشکوه در اردوی اصفهان در عقب اتوبوس تشکیل شد!
طرح اولیه این انجمن با امضا همه اعضا گروه شکل یافت.
در اولین اقدام بعد از اینکه توانستیم ۳ روز کاملا شاد را داشته باشیم انتخاب دختر و پسر شایسته اردو بود که با اقتدار کاندیداهای انجمن حداکثر آرا را کسب کردند.
این وبلاگ راستش یه جورایی وبلاگ بچه های پتروشیمی ۸۲ رازی از این به بعد هست.شاید الان بگید این کارا چیه ولی ما هی هستیم و چند سال دیگه می شیم راه تماس بچه های کلاس .
این انجمن که عضو هم می پذیره برای همه بچه های پترو ۸۲ ساخته شده که نحوه عضویت هم گذاشتن email در بخش نظراته.
می دونید این چه استفاده هایی داره ...مثلا اگه بخواین بروبچ پترو ۸۲ رو تو عروسیتون ! دعوت کنید  فقط با یه اطلاع ساده تو اینجا می تونید همه رو در هر جای جهان!!! دعوت کنید. یا اگه آگهی استخدام دیدید به بقیه بچه ها بگید یا از اوضاع درس و بقیه چیزها در ارشدوپروژه هاومقاله ویا هر چیز دیگه از خودتون و بقیه . بازم تکرار می کنیم که id هاتونو حتما حتما تو قسمت نظرات بزنین تا تلافی گذشته ها یه جورایی در بیاد و ارتباطمون مستدام (!) بشه.

شما هم ایده بدید و با ما باشید.

منتظریم...‍‍  

  نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 0:0  توسط   | 


سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش

آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....

چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته

تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین

برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ،


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 9:38  توسط مصطفی  | 

I have to remind myself that some birds aren't meant to be caged

  Their feathers are just too bright

  And when they fly away

  the part of you that knows it was a sin to lock them up does rejoice

  the place you live in is that much more drab and empty that they're gone

  I guess I just miss my friend

(The Shawshank Redemption)


  نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 23:7  توسط مصطفی  | 
سلام این سایته خیلی آهنگ های سنتی و قدیمی داره ، بی کلامای باحالیم داره

www.avayebozorgan.com

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 2:40  توسط مصطفی  | 

شمار سالهای گذشته است.

  نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 0:2  توسط حمیدرضا  | 
ü پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلا شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!
ü رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!
ü کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!
ü رفتم شلوار بخرم میگم کجاییه؟ میگه ایتالیاییه؛ میگم چرا پرچم ایران داره پس؟ میگه دِ! این پرچم ایتالیاست! میگم پس این الله وسطش چیه؟ میگه برای ایران زدن دیگه!!
ü تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و بالات مادر مواظب باش!
ü قزوین! مجسمه دهخدا تو خیابون فردوسیه، مجسمه فردوسی تو خیابون دهخدا...
ü میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!
ü طرف میخواد تو کنکور تقلب کنه زنگ میزنه دفتر مراجع استفتاء!
ü طرف تو فیس بوکش چنان پست‌های سیاسی‌ای میذاره که فکر میکنی چگوارای زمانه، بعد بهش میگی چرا تجمعات رو نمیای؟ میگه مامانم نمیذاره!!!
ü یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!

  نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 16:14  توسط مصطفی  | 
از وقتی یادم می آد 3 تا صندلی بود 4 نفر که باید دور صندلی ها می چرخیدن و تا می گفتن بشینین 3 نفر نشسته بودن و  به یکی صندلی نمی رسید.

 از همون اول تا نمی دونم کی این خاطره ی نسل ماست .

  نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 16:33  توسط مصطفی  | 

امروز تولدم نیست ولی امروز یادم  اومد که سه سال دیگه میشه سی سالم! 

حالا هی بشینیم بگیم راه درست زندگی چیه! کو زندگی ؟ تموم شد که!

  نوشته شده در  پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 22:48  توسط مصطفی  | 

وب سایت “یادمان کیانوش آسا” در جهت هر چه بیشتر زنده نگهداشتن نام و یاد شهید کیانوش آسا و همچنین آشنایی هر چه بیشتر با جنبه های مختلف زندگی این  شهید راه آزادی و حقانیت  راه اندازی گردیده است و قصد گردانندگان این وب سایت جمع آوری تمامی مطالب مرتبط با شهید کیانوش آسا می باشد که به مرور بر روی وب سایت قرار خواهند گرفت. فلذا از تمامی بینندگان و به خصوص کسانی که از نزدیک با این این شهید گرانقدر آشنایی داشتند درخواست می گردد مطالب و نقطه نظرات خود را با ما در میان بگذارند.


آدرس: 

http://kianoosh-asa.net


 ایمیل:


info@kianoosh-asa.net


  نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 2:52  توسط حمیدرضا  | 
سال 1390 مبارک

دم همه بچه های میم شیمی ۸۲ رازی گرم.

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 18:49  توسط مصطفی  | 
همیشه یه پای بساط لنگه یا قیش نداری یا پیرهن دکمه دار نداری ، اینم شد زندگی !!

http://hotfile.com/dl/108695160/7e1f546/love.rar.html
  نوشته شده در  جمعه 13 اسفند1389ساعت 23:43  توسط مصطفی  | 

حتما تا حالا داستان های کوتاه زیادی خوانده اید، اما تا حالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته ی چه کسی؟

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همینگوی " نوشته شده است:

For Sale : Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده.

 

 

hemingway1.gif

 

 

 

گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است.

همچنین گفته می شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست!

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
 

  نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 7:8  توسط مصطفی  | 

روزي یک سياستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 10:39  توسط مصطفی  | 
کی باورش میشه،دیگه حمیدرضا هم بین ما نیست!!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 23:56  توسط سعید  | 
به یاد کیانوش

ز آه شرر بار این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن...

  نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 11:20  توسط مصطفی  | 
به این آدرس برین تا بهتون بگه کی به دیار باقی مشتابین. بعد بیاین نظر بدین و بگین که همگی زودتر از من میمیرید تا من هی خوشحالی بکنم، هی شادی بکنم. 

http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html

  نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 15:16  توسط سعید  | 
با نزدیک شدن سن سالم به مرز ۳۰ سالگی احساس می کنم که دارم جوانیم رو از کف میدم و هنوز هیچ کاری نکردم. آخه به نظر من جوانی یعنی ۲۰+ یه عدد کوچیکتر از ده.

راستش خیلی وقته که حسرت دوران کارشناسی و خاطرات ترش و شیرین ذهنم رو آزار میده. آزار میده چون میدونستم دیگه تکرار نمیشن. خیلی وقت بود می خواستم لذت دوران کارشناسی و بودن در دانشگاه رازی رو دوباره به یاد بیارم. شاید خیلی از بچه ها ندونن من چی میگم اما کسایی که از این فضا دور شدند میدونن منظورم چیه.

چند روز گذشته کنگره مهندسی شیمی در دانشگاه رازی برگزار شد و منم برای دیدن چند تا از دوستای شیرازیم شال و کلاه کردم و رفتم به همایش. فضای جالبی بود انگار برگشته بودم به ۳ -۴ سال پیش. خیلی از کسایی که داشتن خاطره میشدن رو می شد دید. سال بالایی ها سال پایینی ها، چند تا از بچه های خودمون البته با این تفاوت که دیگه وقتی از کنار هم رد می شدیم به هم سلام میدادیم و در و دیوار رو نگاه نمی کردیم. راستش توی این فضا  آدم حس می کرد که دوباره یک دانشجوی کارشناسی که هنوز هیچ دغدغه ای نداره و از هفت دولت آزاده.

... امروز هم که یک سفر سیاحتی به بیستون و طاق بستان داشتیم، البته بنده خودم خودم رو دعوت کردم. یاد اردوهای نرفتمون افتادم. همون راننده ای که ما رو برد اصفهان هم باهامون بود. یادش بخیر بچه های اصفهان یادشون هست یه شخصیت به اسم مصطفی که خواهر زاده این راننده کذایی بود تا مدت ها سوژه محافلمون بود.

 و البته امروز فهمیدم که یه خانومی که چند وقت پیش تماس گرفت و با خشونت تمام یه چیزایی می گفت که بنده هیچ سر در نمی آوردم که چی هست، موقع تماس گرفتن به جای اینکه شماره برادرش رو بگیره به من زنگ زده و قص علی هذا........... اعتراف جالبی بود.

از اینها گذشته غروب دایی خانوم تهرانی رو دیدم. چقدر هوای خواهر زادش رو داشت. جالب بود که از وبلاگمون پرسید......... 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 19:48  توسط حمیدرضا  | 
اینها  و چه چیزهای دیگه ای به زندگی معنی میده؟
  نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 18:30  توسط مصطفی  | 

  *چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که**...*
* با پول مي شود ***

ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 19:3  توسط مصطفی  | 
 

 

 

بخونید و یه کم بخندید

 

البته از ته دل


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 10:58  توسط نويد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM